مي خواستم ((ف))باشم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
به یاد روزهای دور...
روزی را که رفتی به یاد دارم .آن روز من هم بارم را بستم برای یک سفر طولانی بارم را بستم تا ...راه زیادی مانده . به قدم هایی فکرمی کنم که باید بردارم. و سستی پاهایم .آدم های زیادی آمده اند و رفته اند و بعضی ها هم می خواهند بمانند.مهربانند و می ترسم من هم بخواهم که بمانند و من هم تا انتها نروم...روزهایی ست که می ایستم و از دور نگاهت می کنم.آمدنت را رفتنت را ....(١ )
***
این روزها نوشتن کار سختی ست ! خیلی خیلی سخت .گاهی از حجم حرفهایی که دارم سر درد می گیرم.اما کاغذ سفید سفید است .... رفته ام سراغ کاغذهای قدیمی و یادداشت هایی که مال روزهای دور است... روزهایی که هیچ چیزشان جز این کاغذ ها ، برایم نمانده!! حس هایی که مرده اند و فقط گاهی هر از گاهی که من لای کاغذهای کهنه به دنبال خودم و قلبم می گردم ، برای ساعتی کوتاه دوباره زنده می شوند ....
* پ.ن(١) :روزهای دوره دوره دور!!!
| لینک | شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
یه یادداشت قدیمی توی یه دفتر قدیمی ؛
" گاهی فکر می کنم حالم از همه ی چیزهای اشتراکی بهم می خوره !!!!"
یادم نیست چرا نوشتمش....چیزهای زیادی هست که یادم نمیاد...
یادمه توی روزهای دور با وانیا پشت نیمکتی می نشستیم که برامون بزرگ بود برای مایی که کوچولو بودیم . یادمه وقتی می خواستیم حرص معلم رو دربیاریم زانوهامون رو جمع می کردیم و می چسبوندیم به سر جامیز و شروع می کردیم به پچ پچ و مداد هامون رو مثل سیگار می ذاشتیم گوشه ی لبمون...همین که می رسید و تکلیف می خواست هول می شدیم و بس که ریز بودیم زانوهامون سر می خورد...
می دونی فکر می کنم دلم برای اون نیمکت که من و وانیا و شادی توش شریک بودیم تنگ شده!!!
| لینک | چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
حالا که جوهر خودکارم به آخر رسیده من ولع نوشتن دارم . دوست دارم حرف بزنم .اما حرفی برای گفتن ندارم . می خوام بگم متنفرم از تنهایی . از خودم و از خیلی چیزها !!!
ولع نوشتن با یه عطسه دست از سرم برمی داره.درست وقتی توی تخت به پهلو دراز کشیدم و خودم را با پتو پیچیدم و دارم با خودکار صفحه ی خط دار کاغد را سیاه می کنم صدای بوق ممتد و عجیبی از بیرون می آید . و وقتی من روی کلمه ای که نمی خوام رو خط می زنم ، صدا هم قطع می شه . نکنه این صدا توی سرمه؟ مثل عطسهای که تو ذهنم بود.
چشم هام ور می بندم.همه چیز سفیده. سفیده سفید. چشم هام رو می بندم دوباره.همه چیز سفیده اما جمله های توی ذهنم رو با صدای کسی می شنوم که آشناست.چشم هام رو می بندم این بار همه چیز نور کم اما گرمی داره، دیگه خالی نیست. چشم هام رو باز می کنم .حالا همه جا تاریکه.من هنوز دارم می نویسم.اون می خواد بخوابه. داره بهم می خنده .داره به دیوونگیم حسودی می کنه. اما اون نمی دونه توی تاریکی همه چیز بهتر دیده می شه...!!!
.............................................................................................................
.............................................................................................................
خداحافظ صدای توی گوشم. می خواهم با صدای خودم فکر کنم.دیگه می خوام بخوابم.کاش تو هم بیای کنارم بخوابی...
| لینک | شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
خواهشمند است پیش از خروج از منزل اشهد خود را خوانده و ترجیحا از اقوام درجه ی اول خداحافظی کرده و آن ها را از مقصد و وسیله ی نقلیه خود آگاه کنید ... همچنین تقاضا می شود در صورت مراجعت به منزل برای جمیع رفتگان اجماعا فاتحه ای قرائت فرمائید.
| لینک | شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
بابا من فقط می خوام داد بزنم !!!
-ببخشید آقا ؟
- بله بفرمائید.
- شما جایی رو سراغ ندارید بشه داد زد ؟
- بروخواهرم .برو !
- آقا خواهش می کنم . اگه می دونین کمک کنین ...
- شما رو کی تحریک کرده ...؟؟؟ از کی پول گرفتی ...؟.... ؟ ......؟ ؟؟؟؟؟؟
-
-
-
-.....؟؟؟؟؟
| لینک | جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
این روزها جای دایی جان خیلی خیلی خالی ست... همیشه بوده ... اما از اردیبهشت به این طرف محسوس تر و محسوس تر شده...دلم می خواست که باشد تا وقتی به مرز انفجار می رسم به خانه اش پناه ببرم و او برایم خیلی چیزها را باز کند...که اگر بود با پایی که دیگر نداشت می ایستاد کنارمان و توی صف جلوتر از همه می دوید...که اگر بود اخبار را زودتر از هر ایمیلی می رساند و....
مامان می گفت سال ۵٧ وقتی انقلاب شد ، توی ان روزهای پر التهاب ، که ما نبودیم ، دایی روی تخت نیم خیز می شد و از پنجره ی اتاق بیمارستان راه آهن ، به خیابان خیره می شد...دایی همان روزهای اول یکبار به مامان گفته بود؛ آزادی را بدست آوردیم و حالا حفظ این آزادی از بدست آوردنش سخت تر است.... نمی دانم آزادی ای که دایی از آن صحبت می کرد دقیقا چه بود... نمی دانم که او در تمام لحظه های عمرش که بیش از نیم آن در بستر و بیشترش در مبارزه صرف شده بود آیا مفهوم یگانه ای از آزادی در ذهن داشت...؟ می دانم که آزادی یک مفهوم نسبی است و درجه ی انتزاع بالایش مانع از رسیدن به یک تعریف یکسان می شود... اما آزادی به عنوان یک ارزش چیزی بود که او به عنوان یک مبارز به دنبالش بود و به آن ایمان داشت...این روزها من به یاد نمی آورم که زمانی آزادی را چه طور معنا می کردم و ... اما با آنچه امروز می اندیشم تفاوت بسیاری دارد...
روزهای سختی است... می گذرد ... به کندی اما می گذرد ! بدون او اما می گذرد!!!
پ.ن: به یاد زنده نام محمد مهرداد ( دایی جان ).
| لینک | دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
این بار آمده ام بگویم که دلم پر می کشد تا جایی حوالی قزوین .... که سرزمین مادری ام نبود هیچوقت . و این تنها تشابه نام بود....دلم پز می کشد به یاد مردی که بزرگ بود و حالا بزرگ نام است...
این یادداشت ذکر بزرگی های او نیست ، که او بزرگ بود و خواهد ماند.... این ها فقط دلتنگی های من است...
فاجعه ی توپولف جان های زیادی را گرفت و داغ هایی به دل ها گذاشت که هیچ چیز آن را خاموش نخواهد کرد....
دکتر حسن قلوبی یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین استادان دانشکده ی روانشناسی و علوم اجتماعی دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز بود...
دکتر را کم می دیدیم این روزها... توی راه پله با روی خوش ما را می پذیرفت که می دویدیم دنبالش... می خندید و به عادت متلک آبدار و شیرینی نثارمان می کرد... دکتر محبوب بود نه به خاطر نمره دادن ...همه دوستش داشتند به خاطر خودش... مشاور خوبی هم بود... راهگشا بود... مهربان و متین بود...
من از دکتر چیزهای زیادی یادگرفتم... حرف هایی ست که...!
در غم نبودنت خواهیم گریست.....
به یاد همه عزیزان ارمنی و مسلمانی که در فاجعه توپولف پرکشیدند....
| لینک | شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
روزهایی می رسه که حتی برای دوست داشتن یک توهم خیال انگیز هم ناتوان می شی !!!
| لینک | یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - مهتا قزويني |
روایت های نشستن در کتابخانه ،نوشتن مزخرف برای درس نخواندن
هوا سرده ،خیلی سرد. اینجایی که من نشستم پنجره اش رو به یک حیاط کوچک باز می شه. حفاظ و توری داره. فقط گاهی ازش سوز میاد.حالا همه چیز توی قاب باریک حفاظ جا گرفته. دیوار بلند و تیره ی همسایه پر از پیچک ، با برگ های سرخ و پراکنده روبرومه و ساختمان کوتاهتری کنارش، که دیوارهاش سفید و قاب پنجره هاش سبزه.و این درخت که باد تکونش میده مثل من که درام وول می خودم و این دری وری ها رو می نویسم که هر از گاهی بفهمم هنوز دوست دارم قلم دستم بگیرم و بنویسم. و بارون که انقدر نرم و تیز میاد که نمی تونم ببینمش.فقط گاهی صدای قطره های بزرگش رو که می خوره به سقف کولر می شنوم.
هوا سره و من الان دارم شکلات milka می خورم.دلم می خواست توی کافه اوریانت نشسته بودم و از پشت شیشه به خیابون و آدم ها نگاه می کردم و بعد یه فرانسه سفارش می دادم؛ بی شکر.....
همین حالا یک دسته پرنده آمدند پر زدند و دور تا دور ساختمان و روی دیوار های حیاط نشستند.باران نمی باره حالا. خورشید داره زور می زنه تا از پشت ابرها بتابه گمونم منوری ،چیزی شده.نور چشمم رو می زنه.سفیدی خیره کننده ای داره.هوا هنوز سرده و من توی ژاکت سرخم به خودم می پیچم.
حالا کبوتران آمدند توی حیاط. جایی که پر از دانه های گندم ارزنه. کسی ریخته حتما.بازهم می آیند. می ایستند کنارهم و تن های چاقشان را بهم فشار می دهند و گردن ها را بهم نزدیک می کنند و سرشان را تند و تند و بالا و پائین می برند. ومن نشسته ام اینجا و دارم نفس پشه ی ریزی را می برم که از سرمای بیرون پر زده آمده اینجا کمی خون بمکد.....
پنج شنبه.3 بهمن 87
همان روز ساعتی بعد... معاشقه با گلابی... همان گلابی که مرجان بار اول که خورد گفت :" چه سیب خوشمزه ای !" ... البته قاچ شده اش را داده بودم دستش....
وقتی گرسنه ای خوردن یک گلابی آب دار برایت شور یک معاشقه را دارد ( D : )
چیزی شبیه به احساسی قبل از گاز زدن گلابی ایستاده جایی روی یکی از نورون های نیم کره ی چپ مغزم.شاید هم راست! حالا به یاد نمی آورم که کدامشان چه کار می کرد. حالا تو طعم گلابی آب دار داری برایم. نزدیکمی اما نمی توانم مزه ات کنم!
چه خوب گلاب نیستی و نمی شوی.گلابی ام تمام شده و من دارم به پوب و هسته اش نگاه می کنم.... راستش گاهی فکر می کنم تو دیدنی ترین عشق دنیایی ،به طعم نمی آیی ، صدا نمی شوی.
| لینک | چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
شادم که می نویسم دوباره....
عجیب است... دوباره دارم می نویسم... داستان می نویسم... از این اتفاق خوشحالم...عجیب تر اینکه درام می نویسم و به تو فکر نمی کنم... تو هیچ جای کلمه ها و جمله هایم نیستی... هیچکدام دیگر هم نیستند...راستش شاید خودم هم نباشم...می دانی اینبار جای خیال تو کتاب قطوری کنارم گذاشته ام گه گاه به ان سر می زنم یادداشت بر میدارم، می نویسم و اغلب سریش مرجان می شوم که با شکیبایی به خزعبلاتم گوش می کند...تو تنها به حرف هایم گوش می دهی..زمزمه هایم را دوباره زمزمه می کنی...و من خیالت را لمس می کنم...
چند روزی تسبیح پاره شده ...رشته ای که زنجیرت میکرد به خیالم...به دلیلی پاره شد و من هنوز نخش را نو نکرده ام...شبیه نشانه نبود... راستش زنجیر تو هم نبود... تو چسبیده ای به پوست سرم به نرم شامه و سخت شامه و عنکبوتیه... هستی جایی که لمست کنم... که کنارم باشی ...مراقبم... اما دور از قلبم...
باید بروم سطر تازه ای بنویسم و نخ تسبیح را نو کنم...
پ.ن :سخت شامه ، نرم شامه ، و عنکبوتیه مننژها یا پرده های مغزی هستند که از قشر مخ محافظت می کنند... دیگه توضیح بیشترش به کارتون نمیاد ....
| لینک | پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
گاهی تمرین لازم دارم...
تنها منتظر ماندن در ایستگاه مترو تمرین خوبی ست برای سکوت ...! ساعتی بنشینی و به همه ی متلک ها لبخند بزنی و فحشت را قورت بدهی!!!
| لینک | شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
بابا خیس شدم زیر بارون ...بیا بریم تو من یه قهوه مهمونت می کنم.... 
* * *
روزهای خوش کافه گردی با دوستان... روزهایی که به خاطره گفتن می گذرد و خاطره ی سال های بعد می شود....
| لینک | شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
توی هوایی که سرده و روزهایی که کوتاه ، مثل یک آقای با شخصیت من رو به یک قهوه دعوت کن....!!! به یه جای گرم و شلوغ... بعدش بیا بشینیم همون جا ، میون دود...بذار بو بگیریم، بوی توتون...
| لینک | سهشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
حرف هایی که می دانی خودت هم...شاید اما...
دست هایم را دوست دارم وقتی درباره ی تو می نویسم...راستش دست هایمم را بیشتر از تو دوست دارم، و نوشتن را بیشتر از دست هایم. به تو فکر می کنم و همه ی آن هایی که در قلب کلمه هایم جای گرفته اند.آن هایی که قبل از تو بودند یا در کنارت و شاید بعد از تو بیایند... ولی نوشتن می ماند حتی اگر دست هایم را ببندند. من بازهم می نویسم. توی ذهنم تک تک لحظه ها را روی کاغذ های شیشه ای می نویسم.با جوهر بی رنگ که فقط خودم بخوانمش.کنارم بنشین شاید برایت بگویم چیزهایی را که درباره ات روی کاغذ های شیشه ای نوشته ام...
* * *
پ.ن 1 :جایی خواندم بی.بی. کینگ، موسیقی دان امریکایی گفته بود: زیبایی یادگیری در این است که هیچ کس نمی تواند آن را از شما بگیرد... راستش نوشتن هم اینطور است.
پ.ن2 :یادم است آن وقت ها که قصه می نوشتم ابراهیم خدادوست می گفت ، تو چرا از اتفاقات مهم فاکتور می گیری ...فکر می کنی چون خودت می دونی یعنی توی قصه هم هست...؟ راستش معمولا بهترین ها را در ذهنم نگه می دارم.به طور ناخود آگاه از آن ها فاکتور می گیرم.و وقتی از نوشته یکسی شگفت زده می شوم بیشتر به چیزهایی فکر می کنم که او هم ننوشته است......
| لینک | جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
این روزها دیگر وقتی برای نوشتن نیست...وقتی برای حرف زدن هم...گاهی توی اتوبوس سرم را می چسبانم به شیشه باران خورده و فکر می کنم...به چیزهایی که می گویم ،گفته ام و نگفته ام...و چیزهایی نباید می گفتم یا حتی می نوشتم...گاهی حرف های خوب را جور بدی می گویم.........................
حالا این روزها همه ی چیزهایی را که می خواستم بگویم می نویسم، ... توی دفترچه ی کوچم...یا وبلاگم... حالا داستان هایی می نویسم که او توی هیچکدامشان نباشد...تو هم نباشی...آن که قبل تر از او بود هم نباشد...گاهی خودم را حذف می کنم...گاهی می ایستم گوشه ی خیابانی که هیچ جای نقشه نیست و برای ماشین هایی که از کنارم رد می شوند...!گاهی سبیل دارم و به خواستگاری زنی می روم که سر سه شوهر را خورده...گاهی از غصه ی چاقی دست روی شکمم می گذارم و گمان می کنم که بچه ای از پدری که می خواهم را باردارم... اما آخرش همیشه یک چیز است... من بازهم تنها هستم...این روزها فکر تازه ای دارم...می خواهم قصه ای بنویسم که خودم هم در آن نباشم...
| لینک | دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
گاهی وقت از خودم دلگیر می شوم...
از خودم دلگیر می شوم چون خودم را دوست دارم... گاهی گند کوچکی می زنم و بعد کلی عذر خواهی می کنم...و بعد دلگیر تر از قبل می شوم...این جور وقت ها اگر خانه باشم می روم زیر دوش گرم و سردش فرقی ندارد...گاهی هم یک لیوان بزرگ برمی دارم (لیوانی که بیشتر به خمره شباهت دارد تا لیوان) و چای می خورم... و در نهایت فلاکت اندوهم را با قلپ قلپ آب سر می کشم... گاهی فراموش می کنم...فراموش می کنم دلگیر بودن را و اینکه عذر بخواهم...گاهی اندوهم را هم از یاد می برم...گاهی فراموشی چیز خوبی ست...کاش فراموش کردن آدم ها هم ساده بود...می شد خیالشان را با یک قلپ آب قورت داد...می خواهم فراموششان کنم...شاید شما را هم فراموش کنم...می خواهم خودم را به یاد بیاورم...خودم را نگاه کنم، خودم را نه عکسی را که ایستاده رو به آینه و من نیست...می خواهم ببینم آن تویی که تا کمر از پنجره آویزان شده ای چه می بینی که به زبانت نمی آید ...
چیزهای زیادی می خواهم ... و همه را نمی شود گفت... شاید روزی گفتم که می خواهم ببوسمت...
| لینک | جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
یادداشتی از روزهای دور ،روزهای خیلی خیلی دور...
این یادداشت رو اول یکی از دفترچه هام پیدا کردم یه قصه ی ناتمام ...شاید به زودی تمامش کنم. روزهایی که دست برداشتم از نوشتن باقی اش حسم هم ناتمام مانده بود...سر راه گذاشته بودمش... حالا اما بزرگش کرده ام.از حسم،کودکم،عشقم مراقبت کردم و حالا به جایی رسیده که می خواهد خودش تنهایی برود دنبال چیزهای تازه.دوست داشتم شما هم بخونیدش...شاید حرفاتون توی تموم کردنش بهم کمک کنه...البته که خودم هم نمی دونم قراره چه جوری تمومش کنم.من بدون دستکاری عین خود یادداشت رو می ذارم...البته با کمی سانسور...
"سرد نیست .تاریک نیست.نه همه ی اینها هست.صدای سکوت دارد دیوانه ام می کند.اینها همه ی تنهایی من است . تنها چیزی که این روزها برایم مانده.صبح بیدار می شوم و مثل هر روز می نشینم روی تخت و زل می زنم به آسمان پشت پنجره.دوباره سر می خورم توی تخت و بالش را بغل می کنم .پشت می کنم به پنجره به یاد اتاقی که پشت به کوچه بود و پنجره های قدی اش رو به یک باغچه باز می شد.با چند درخت و گربه هایی که روی دیوار راه می رفتند و مردی که می نوشت . زیاد می نوشت . و من می نوشتم ، می خواندم برایش .ذوق پر می زد از کاغذ و می دوید توی چشم هایی که نگاهم می کرد.
* * * *
تنهاست این را از یادداشت هایش می فهمم . تلخ می نویسد این روزها و هر روز می نویسد. من هم شروع می کنم به نوشتن.وبلاگ باز می کنم.می نویسم تلفن می زنم .می خوانم برایش .راه می روم درس می خوانم... و او هنوز تلخ می نویسد. تلخ می نویسم، گزنده ،غمناک؛ گاهی تکراری. او اما نه....."
باقیش رو نمی نویسم...تا اینجاش رو هم نمی دونم چرا نوشتم اینجا.
| لینک | چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
ما همسایه ی پیری داریم...من دوستش دارم.زن مهربانی ست...تنها هم هست...بودن در کنارش به من حس خوشایندی می دهد...دوستم دارم...گاه گاهی دستش را می گیرم تا از پلهی اتوبوس پایین بیاید...هر بار صورتم را می بوسد...دوستش دارم اما نمی خواهم پیری ام شبیه پیری او باشد... نمی خواهم انقدر پیر شوم...می خواهم کنار تو پیر شوم...نه راستش به این هم فکر نمی کنم...می خواهم حالا کنار تو بنشینم و نگاهت کنم ...شایدهم...........
| لینک | شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
خسته ام اما حالم خوب است... زندگی خوب است...
مثل تراکتور فیلم می بینم و حالم خیلی خوب است... گاهی مزخرف هم هست توی فیلم ها، اما حالم خوب است...
امروز یک سوسک کشتم...بدجنس بود و باهوش ...دمر افتاده بود روی زمین، خواستم با جارو و خاک انداز برش دارم اما برگشت و از دسته ی جارو بالا اومد...15 دقیقه ای من بدو سوسکه بدو...بالاخره کشتمش...فسقلی خیلی چندش آور بود...اما حالم خوب است... فقط یک سوسک بود... همین...
بعد از مدت های طولانی یک داستان نوشته ام...اما جایی را ندارم که داستانم را بخوانم... دلم برای خانه ی نم گرفته ی کوچه ی شروان، تنگ شده...خانه ی داستان ...بچه ها...آقای جزینی...علیرضا (که مثل خودم یبوست قلم گرفته)...علیرضا جوانمرد که همیشه درباره ی بهار می نوشت و خوب هم می نوشت (شنیده ام ازدواج کرده...بیتا که توی روزهای خیلی دور نمی دانم کجا گمش کردم...زویا که کم می بینمش...یاسمن که سرش با دوبله و اجرا گرم کرده اما هنوز می نویسد...شایدهم به زودی نوشته ها را کتاب کند...خانم مقدم که همیشه سفر بود و همیشه هم خوب و روان می نوشت...ابراهیم خدادوست که بعد از اقای جزینی چیزهای زیادی به من یاد داد ،که دوست خوبی است و نویسندگی اش قابل وصف نیست... و دلم برای داستان هایش تنگ شده و حالا مشغله و مسئولیت فرصت وبلاگ نویسی هم به او نمی دهد... و آقای نجفی که هنوز با من مهربان است و هر بار جایی برنامه ای باشد به من بی معرفت هم می گوید... دلم برای خیلی هایی تنگ شد که حتی اسمشان هم یادم نیست... اما حالم خوب می شود...اگر بنویسم حالم خوب می شود...
کمبود خواب دارم ...یا سر کار هستم ...یا درام فیلم می بینم یا کتاب می خوانم یا چت می کنم و بیرون می روم... اوف ، تلفن و اس ام اس... اول فکر می کردم چند روز که مدام تلفن جواب بدهم نسبت به تلفن آلرژی پیدا می کنم...اما حالا تقریبا به آن معتاد شده ام ...قبض موبایل هم گواه مدعا...
دلم برای دیدن فیلم توی سینما هم تنگ شده ...کسی با من به سینما نمی آید... دوباره باید پروژه یتنها به سینما رفتن را بر پا کنم...
چند روز پیش انتخاب واحد داشتم...گرفتم ...همه ی چیزهایی را که می شد و می خواستم گرفتم نمی خواهم غر بزنم...فقط دلم برای خودم سوخت ...فقط یک لحظه دلم خواست توی برگه ام جلوی اسمم به جای روانشناسی بالینی ،نوشته بود روانشناسی صنعتی و سازمانی...برای کلاس های دکتر محمودی... برای متون تخصصی با دکتر باغداساریانس... و از همه مهم تر برای تنها درسی که دکتر کوشکی این ترم ارائه کرده و من نمی توان بردارم....راستش بیشتر دلم برای کوشکی تنگ شده بود...من یه روز این فرشته رو ماچش می کنم...
چقدر زر زدم....حال خوب است...از تست هوش متنفرم...
فکر کنم دیگر دارم هذیان می گویم...همین...
| لینک | پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
اینجا تهران است و من ...
عقربه ی ساعت مچی ام ، دقیقا ایستاده روی 2 (ساعت 14اینجا تهران است ،خانه ی ما...). خسته ام.از سر کار برگشته ام و 40 دقیقه فرصت دارم بخوابم و دوباره برگردم سرکار.روی تخت دراز شده ام و دارم ساعت گوشی ام را کوک می کنم. (ساعت 14:15 اینجا تهران است ،اتاق خواب من). به اس ام اس هایی که از صبح فرستاده ام فکر می کنم...این باکس گوشی ام خالی ست و سندیگش در حال انفجار...گوشی را می بندم و می گذارم روی زمین...
به گمانم خواب می بینم...احساس کرختی خوشایندی دارم .پتو را می کشم تا زیر چانه ام و می گذارم باد بخورد به صورتم...
(ساعت 14:30 اینجا تهران است و من از خواب پریده ام...) . صدای رسیدن اس ام اس بود...بالاخره یکیشان جواب داد...
((برای اطلاع از خدمات نوین بانک صادرات
bsi.ir ))
خسته و دلگیرم...دلم برای خودم می سوزد...چون هیچ کس به یادم نمی آورد... دلم سخت می گیرد...
(ساعت 14:55 اینجا تهران است درب منزل ما،آسانسور...) دلم که سخت گرفته را با خودم می برم تا به سرش هوایی بخورد...زورکی لبخند می زنم و به همسایه ی پیرم سلام می کنم و احساسمی کنم که تنها ترینم....
| لینک | چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
دنیا هر روز چیز های عجیبی به تو نشون می ده. کافیه خوب نگاه کنی اونوقت هم دنیای تو عوض شده و هم دنیا عجیب تر!
***
این یادداشت مال وقتیه که به قول مرجان دنیا قشنگترین بود...
| لینک | یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
کاش هنوز هجده سالم بود...کاش هنوز ندیده بودمت...کاش جای دیگری ،جور دیگری می دیدمت...
| لینک | دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
...که هیچ چیز مثل شعر، مثل شعر های خودم آرامم نمی کند .دلم برای خودم تنگ می شود و روزهایی که لحظه لحظه اش شعر بود و کتاب و خیال .و حالم از این حالا بهم می خورد که زیادی واقعی ست .که خود لحظه است.فقط لحظه است ،زمان و مکان و چه و چه ندارد.که تو را ندارد.حالایی که دیوان شعر فروغ را برمی دارم و مثل یک غریبه در دست می گیرم آه می کشم و... و دستم برنمی دارد که بازش کنم...
| لینک | پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
نباید (( بد )) بازی کرد .اما گاهی بد بازی کردن بهتر از بازی نکردن است.مثل نفس کشیدن زیر آب وقتی دارند سرت را فشار می دهند!
| لینک | چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ - مهتا قزويني |
من به آخر خط رسیدم ! اما این اتوبوس لعنتی فقط سرعت می گیره. نه دکمه ی قرمز توقف اینجا هست و نه راننده داره!!
| لینک | سهشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
حالم اصلا خوش نیست.می دونم حرفام شکل درستی نداره، متفکرانه نیست...لحظه ای مثل فحش... اس ام اس ....
از اون روز آره از همون روز از همون سه شنبه، من یه جوریم شده .یه چیزی یه صدایی همش می گه اشتباه کردم.می گه تو کنارم بودی و نگاهات برای تمام دنیا کافی بود و من خرابش کردم...می دونی یه حسیه مثل اون جمله ی لوس توی اون قصه یِ قدیمی و بی سر و تهم ،که می گفتم :((دلتنگی آقاجان داشت می لولید توی تنم .))ولی راستش با اینکه لوسه... با اینکه در پیته ولی واقعیه...فکر کنم کم آوردم...کاش همه چیز متوقف می شد و من تا ابد وایمیستادم روبه روت.دیگه مهم نبود که چی گفتم و تو چی جواب دادی...اگه بیای یعنی اشتباه نکردم ...اگه بخندی و دوباره همون جوری نگاه کنی می تونم تا آخر دنیا تنها برم...شاید دیگه هیچ جا نرم...
| لینک | دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
نمی تونی به خورشید بگی بیشتر بتاب، یا به بارون بگی کمتر ببار.دیگه فرقی نمی کنه.قلب می میره یک مرگ تدریجی.راه می ری .زندگی می کنی گاهی حتی می خندی.اما تو نیستی.بلند می خندی و آروم گریه می کنی یه جوری که کسی نشنوه، یا جایی که کسی نبینه.تو یه سایه ای و هیچ چیز نمی تونه این رو عوض کنه .به جز....
| لینک | پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
«وقتی زیادی به رفتن فکر می کنی ، سفر را آغاز کرده ای .خود به خود از جایی که هستی فاصله گرفته ای ، نمی شود از راه رفته برگشت...» *
پ.ن: ترلان.فریبا وفی
| لینک | پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
من مثل یک صدف درون خود زندگی می کنم.
من صدفی هستم که می خواهم از قلبم مرواریدی بسازم.
اما به من می گویند مروارید چیزی جز بیماری صدف نیست...
جبران.خلیل.جبران ۲۹ فوریه ۱۹۱۲
از نامه های جبران برای ماری هاسکل...
| لینک | پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
جایی خوندم:
قدرت جاذبه ی مرد است و جاذبه قدرت زن.....
حالا من ....
بقیش رو نمی تونم بگم....

| لینک | شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
الان چی باید بگم.....می خوام بگم ولی چی رو.....به قول مرجان الان همه چی مثل علامت سواله.....من؟اون؟حسش؟آینده؟انگار افتادم توی رودخونه و آب می خواد من رو با خودش ببره و من به زور چسبیدم به شاخه ی درخت.....
| لینک | چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.روبه آینه می ایستم و خودم را به یاد نمی آورم.خودم را در آغوش می گیرم و آرزو می کنم که بهتر شوم....اما حالا نمی دانم این حس غریب و آشنا چه از جانم می خواهد هرروز آدم جدیدی را می بینم دلم برای خودم هم تنگ نمی شود....دلم فقط برای تو تنگ می شود.می ترسم .می ترسم به یادت نیاورم...می ترسم ازیادم بروی ...می ترسم دیگر نبینمت................
| لینک | پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
نمی دانم به آشنایی که می گوید اولین باری ست که تو را دیده چه می شود گفت.وقتی می دانی توی چشم هایش چیز دیگری ست.و تو همانی که قلب و نگاهت هم هست....
میان ما فاصله فقط یک کاشی بود
همان یک کاشی قرمز
قدمی تا اتصال تا یکی شدن
که من آمدم و تو ایستادی
من بازآمدم و تو ایستادی
نگفتی من هم می خواهم
گفتی :((شما...؟؟))
| لینک | سهشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
فریبا وفی بسیار عزیزم جایی در کتاب ترلان می گوید:
(( دنیا به آخر نمی رسد.کوچک می شود.جدی می شود....))
این حال این روزهای من و دنیای من است.دنیایی که با خیلی ها شریکم...
| لینک | سهشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
اینجا اتاق من است
اتاقی از آن خودم
برای تنهایی هایم
قاب پنجره ای دارم
و ماهی که از آن هر شب اتاقم را روشن می کند
| لینک | سهشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
من آن شب
تمام آن شب را راه رفتم و خواستم خودم باشم.
حرف زدم و گفتم که..............................مهم نیست.
حرف زیاد بود.
اما تو میان نگفته ها بودی.
به خانه ها نگاه کردم و گفتم توی کدامشان می توانی باشی...
کجای این شهر ...؟زیر این آسمان هستی...؟
| لینک | سهشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ - مهتا قزويني |
در و دیوار خانه ام همین هاست که می نویسم ...
هوشنگ گلشیری.
این روز ها بد جوری دلم می خواست فرصتی پیش بیاید تا با دوستان قدیمی دورهم بنشینیم و آقای جزینی با آن صدای دلپذیرش برایمان (فتح نامه ی مغان )بخواند.آخرین بار که دیدمش می خواست سر کلاس برای شاگردهای جدیدش بخواند.و من نمی توانستم بنشینم وگوش کنم به صدایش و جملات گلشیری که می گفت:« برات از خودمان بود.همشهری بود.سابقه دار بودزندان دیده بود....» و بعد مجسمه را آوردند پایین...نوشتن چنین شاهکاری آن هم در سال ۵۹ ُفقط کار گلشیری بود.که خدایش رحمت کند....
راستش فقط دلتنگی برای فتح نامه ی مغان نبود.ذوق جایزه گرفتن (رویای تبت ) فریبا وفی هم بود.می خواستم زودتر بگویم که از ذوق منفجر شدم ولی ....
| لینک | سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥ - مهتا قزويني |
حالا گذشته آن روزهایی که می شمردمشان تا بهمن سرو کله اش پیدا شود.امسال اصلا نمی خواهم بهمن بیاید.باور ندارم که دائی جان دیگر نیست.دیروز فکر می کردم به روزهایی که برای حرف های دائی وقت نداشتم.وحالا...حضورش را کم دارم.روزهایی که دائی از بالزاک و هوگو می گفت....می گفت:«باید مثل بالزاک با شخصیت هایت اخت شوی.زندگی کنی.»و بعض می کرد وقتی از اشک بالزاک در از دست دادن( باباگوریو) می گفت.
یاد روزهایی که سر شعر حرفمان می شد.قهر می کردم. نمی رفتم...سر فروغ* بحث مان می شد.یا روزهایی که برایم شعر می خواند و برایش شعر می خواندم. و او دوست داشت. ذوق زده میشد و نگاهم می کرد.و شعرم تمام می شد ؛می گفت: «تا حست در من ته نشین بشود، تمامش کرده ای .هایکو هم این کار را با آدم نمی کند.»
توی آغوش همدم قدیمی*جا به جا می شد و به آن تکیه می کرد.دستان لرزانش را به دستگیره ی بالای سرش می گرفت.نیم خیز می شد.می خندید.نان و پنیر و ریحان می خوردیم.قصه ها را داغ داغ می بردم برایش.سر نمی زدم و وقتی می رفتم کج خلقی
می کرد. شوق می دوید توی چشم هایش و او اخم می کرد تا مهربانی اش را نبینم.
حالا نمی شود از کوچه ی لاله رد شد و گریه نکرد.حالا دندان که می زنی به نان سنگک می گویی، وای کاش واسه دائی جان خریده بودم .تف به این حواس...
مادر هنوز پای سجاده می گوید :«خدایا شفای دائی جان ...» و انگار گشایش دعای مادر است. ومن که کودکی هایم میان دست هایش و نوجوانی ام در نگاهش بود و حالا برای جوانی ام سنگ گذاشته اند...
مرد ما را دوست داشت.مادر جان را دوست داشت.مرضیه را دوست داشت.فریبا را دوست داشت.مادر را ... من را دوست داشت.ایران را دوست داشت.....
پانوشت:
*فروغ:فروغ فرخزاد
*همدم قدیمی :تختی که پنجاه سال در آن زندگی کرد| لینک | دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥ - مهتا قزويني |
آلبای عزیز ،سلام...
خیلی وقت است دفترچه ی ممنوع را خوانده ام.چندین بار خواندمش.نمی دانم چرا دارم این ها را برای تو می نویسم،با آنکه می دانم که نمی دانم زنده ای یا مرده.اما فکر می کنم گفتنش برای تو از هرکس دیگر آسان تر باشد.شاید اگر قصه اش کنم و چاپ،دیگر راز نباشد.دیگر ممنوع نباشد. اما عادت وراجی ام و نیازم به شنونده و یا خواننده وادارم کرد که برای تو بنویسمش.
آلبای مهربان ،زندگی ام مثل خط زمان است،با چند نقطه ی پرنگ ونقطه هایی که با پاک کن پاکشان کرده ام.یا با سفیدی غلط گیر دخترم روی جوهرش را پوشانده ام و توی یک دفترچه نوشته ام.همیشه رازی هست و کسی که باید راز پنهان بماند از او.این را یازده سالم که بود فهمیدم؛وقتی که پدر گفت که نمی توانم به خانه ی عمه ام بروم.پسر همسایه را دیده بود و چشم های آبیش را و نقاشی های مرا. شاید من راز نگه دار نبودم.
تا هجده سالگی رازی نبود و اگر هم بود پدر نباید می فهمید.بزرگترین راز، که نه.شاید جدی ترینش همان وقت ها بود.پنهانی شعر می گفتم برایش و از ترس اینکه بی راز بمانم توی دفترچه ای با جاد قرمز می نوشتمشان.بعضی ها راهم می دادم بخواند.آه آلبا ،یک روز به خانه آمدم و دیدم مادرم دفترچه ی قرمز توی دست، خورشت هم می زند. به اصرار مادر راز به خانه مان آمد و من راز هم خانه شدیم.تا سه سال رازی نبود و بعد درهای اتق که باید بسته می ماند.راز ها زیادتر می شد و دنیای اطرافم بزرگتر.پنهانی به خودم گفتم که دخترم را بیشتر از او دوست دارم.
حالا رازهایم باهم در تناقض بود.راز بزرگم مرا برای خودش می خواست.پشت درهای بسته... توی تاریکی...و راز گوچکم مرا بو می کشید و گریه می کرد.هنوز نوشته هایم را می خواند.اما کم کم
داشت راز هایش را برای خودش مخفی می کرد.دفترچه اش را هیچوقت ندیدم.راز کوچکم داشت بزرگ می شد و من هر روز از هردوی آنها فاصله می گرفتم.مرموز شده بودیمدخترم راز های کوچکی داشت،شبیه ساندویچ بوفه و برای ناهار اشتها نداشت.منرازهای خیال انگیزم را می نوشتم و پول می گرفتم.توی دفترهای سبز .سیاه یا آبی .بعضی ها را امضا می کردم و
هدیه می دادم.اولی قرمز بود و آن را به شوهرم هدیه کرده بودم.و او مرا با تمام راز هایم گذاشته بود توی قفسه ی کتاب ها،من هم حلقه ام را توی قفسه ی ادویه گذاشتم.قفسه ها دیوار ها و اتاق هایی که کم کم راز ها را بزرگ وخانه را کوچک می کرد.
آلبا ، حالا راز هایم فقط آرزوهایی ست که می شناختمشان.راز های آدم هایی که می خواستم مثل آن ها باشم.حالا راز بزرگی دارم؛می خواهم تنها باشم وبی راز...
مهتا قزوینی.آبان85
| لینک | دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥ - مهتا قزويني |
شايد وقت صحبت از بوسه و التماس بستر نبود...
شايد بايد رخت سپيد تن می کردم
و جامه های کهنه را به باد می سپردم.
از تجسم بکارت تا اتصال به خطوط مبهم اينهمه زنانگی راه بسياری مانده بود...
نبايد تنها می رفتم
بی چراغ و بی نور...بی آينه چطور می شد ديد
که اين گونه ی گل انداخته افسون از دست دادن بکارت رويا ست.
که حالا رويا نيست ...که حالا اصلا نيست
فقط مانده حرفی.حرف و حديثی شايد از خواب خاطره و بستر و بوسه بر گونه ی ماه.
| لینک | شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ - مهتا قزويني |
به ياد فروغ و کوچش...
که اين شعر شايد حسی بود که بعد از خواندن يادی از گذشته پيدا کردم.
يادت گرامی باد ای پريشاندخت شعر.
شطی نبود و وليکن کنار من
مردی پر از غرور
با پنجه های محکمش پروانه می گرفت.
نخلی و ساحلی نبود
ولی ما دوتن هنوز در قايقی
به سوی بستر شب چنگ می زديم.
او می کشيد برتن من پنجه های خويش
پروانه می تپيدو دلم رنج می کشيد.
او در خيال من و من در کنار او
بيگانه از هم و سرها پر از غرور
نقشی ز خاطرات مرا در آب های دور
بر موج می زديم.
اما هنوز هم در دشت های باز
آن اسب های ترکمنی فارغ از نياز
باهم به سوی مرتع هموراه می دوند.
| لینک | پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤ - مهتا قزويني |
ديروز شايد پرده ی عصمت می دريدم.
همسفرش که نه شايد می خواستم...
همبسترش که نه...
هم بوسه اش باشم...
شايد مرا با کتاب ها به ياد بياورد .
مرا ميان جاودانگی پيدا کند
ميان زخم های گذشته...
نه با آن سرخ لاله گون... نه در رويا.
بشوم خودم.هميشه ی خودم.
انگار يک گله اسب را از آن سوی مرتع بدواند تا روی سينه اش.
وانگار هميشه در خاطرش بويی به جای ماند...
عطر آن روزها شايد
که شيشه اش را به يادگار نگه خواهم داشت.
جستجويش می کنند و من
ميان شعرهايم هم پنهانش کرده ام...
و او مرا جايی که خودش هم نمی داند...
| لینک | پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤ - مهتا قزويني |
بشود روزی که زمان
بيان عشق را به لحظه بسپارد
و سال
از تقويم عاشقانه ها رها شود .
تا ترسيم علاقه در نفس باشد....
| لینک | سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤ - مهتا قزويني |
